مارس 25, 2020

درباره‌ی من

میثم مرادی – زاده‌ی 16 بهمن ماه 1381

کتاب‌خوانی را در 10 سالگی و با ترجمه‌ی ساده و روان رمان‌های مطرح غربی آغاز کردم. مدتی بعد و به‌واسطه‌ی برادرم با ادبیات فارسی کهن آشنا شدم و پس از آن به سمت ساده‌شده‌ی نثرهای مولوی و سعدی جذب شدم. به عنوان یک تفریح، برایم لذت‌بخش بود که داستان بخوانم؛ به این خاطر که می‌شد تجربه‌ی یک عمر زندگی را با چند صفحه کتاب‌خواندن آموخت. البته اینکه شخصاً آدم تجربه‌گرایی هم نبودم در این امر بی‌تأثیر نیست؛ برخلاف اغلب هم‌سن و سال‌هایم، ترجیح می‌دادم که بیشتر در خانه بمانم تا اینکه در کوچه و خیابان باشم و از در و دیوار بالا بروم.
از همان ابتدا کتاب‌ها را دوست داشتم. درست به‌خاطر دارم که در بدو ایجاد یک کتاب‌فروشی کوچک در محله‌ی‌مان، هر هفته با پول‌تو‌جیبی‌ام یک کتاب جدید می‌خریدم و آن را می‌خواندم و هفته‌ی بعد دوباره…
از همان زمان بود که جمع کردن کتاب‌ها و تبدیل آن‌ها به کلکسیون برایم اعتیاد شد.
وقتی 12 ساله شدم، برای اولین بار شعرسرایی را آغاز نمودم و از این جهت مورد تشویق خانواده و معلم دبستانم قرار گرفتم. در نتیجه با اشتیاق هرچه تمام‌تر شعر می‌نوشتم؛ با وزن‌های درهم و برهم، قافیه‌های ناقص و صدالبته موضوعات باسمه‌ای و ساده.
پس از آن و مصادف با دوران نوجوانی، کم کم از شعر فاصله گرفتم و دوباره به نثرخوانی و البته نثرنویسی روی آوردم. هنرِ نوشتنم روز به روز قوت یافت و همین مرا به سمت طنزنویسی کشاند. بهتر شدنِ طنزهای شخصی‌ام سبب شد تا جرئت کتاب نوشتن را پیدا کنم. شمار صفحات کتاب طنزم به چهل یا پنجاه صفحه نرسیده بود که به مرور با طنزنویس‌های بزرگی همچون عبید زاکانی یا در زمینه‌ی نظم، ایرج میرزا، آشنا شدم. با خواندن آثار فاخر آن‌ها، اعتماد به نفس کاذبی که برای کتاب‌نوشتن به دست آورده بودم را از دست دادم و از نوشتن دست کشیدم. این قضیه موجب دوری موقت من از ادبیات شد.
چندی بعد و در یک تابستان کسل‌کننده‌، دوباره روی به داستان‌خوانی و کتاب نوشتن آوردم. نتیجه، زایش رُمانی طولانی و نیمه‌تمام با نام «359 درجه» شد که هیچ‌گاه وجود آن را جز با یکی دو نفر از نزدیکانم، با هیچ‌کس در میان نگذاشتم. پس از آن، به خواندن کتاب‌های فلسفی پایه روی آوردم و حیطه‌ی مطالعاتی‌ام را تخصصی‌تر کردم.
پس از تشویق‌های دوباره و علاقه‌ی فردی خودم، در اوایل دوره‌ی دبیرستان و هنگامی که 15 سال داشتم، شروع کردم به نگاشتن کتابی با اسم «رنجور» که شامل تعداد اندکی نثر ادبی بود. وقتی «رنجور» به اتمام رسید، آن را در اختیار دوستان و نزدیکانم گذاشتم و هنگامی که به جز چند ایراد جزئی، با تأیید همگان مواجه شد، به صورت جدی به عرصه‌ی نویسندگی وارد شدم. پس از آن، روز به روز و لحظه به لحظه علاقه‌ام به فلسفه، تاریخ، جامعه‌شناسی و روان‌شناسی بیشتر شد؛ هرچند که رشته‌ی تحصیلی‌ام هیچ ارتباطی به آن‌ها نداشت.
پس از رنجور و در 16 سالگی، دایره‌ی کلماتی‌ام را با کمک دهخدا تقویت کردم و به نوشتن چند مقاله اعم از «جبر» و «میراث گمشده» پرداختم. در همان روزها، سرودن شعر با وزن عروضی و قواعد حرفه‌ای را نیز شروع کردم.
در سال 1398، نگاشتن اولین کتاب رسمی‌ام با موضوع سیاست، جامعه‌شناسی، هنر، اخلاق و روان‌شناسی که بسیار منسجم‌تر و بالغ‎تر از قبلی‌ها بود را آغاز کردم. از آن رو که این کتاب، یعنی «خنیاگر روح»، در حد و اندازه‌ی یک کتاب واقعی بود، جسارتش را پیدا کردم تا آن را به چاپ برسانم و همین اتفاق نیز، رخ داد.