ترانه‌ی «ایستاده مُردن»

زندگی عین مُرده های شهر متروکه
زندگی مثل بر زمین سفت شاشیدن
صبح و شب فحش دادن به زمین و آسمون
بذر کینه به قلب و مغز و فکر پاشیدن

انزوا رمزِ روزِ رازآلود
فکر درگیرِ شهر آلوده
حس وسواس مرد دیوونه
کرم دیدن به جای فالوده

دلقکی توی شهر ما هستش
اسلحه جای خنده توو دستش
گریه می‌کرد و بغض کارش بود
روی لب ردّ سیگارش بود

کلّ شهرم دلقکن امروز!
صورتاشون غرق افسوسه
گیر کردم بین این مردم
مثل ماهی بین صد کوسه

خودکشی انتهای هیتلر بود
آخرِ کارِ ما ولی مرگ نیست
زندگی درد داره اما باز
فصل سرما مُردنِ برگ نیست

سرو هستیم و سرو می‌مونیم
توی اجماع بیدمجنون ها
رمز ما ایستاده مردن بود
بین جادوگرا و افسون ها

آخر قصه سرو بیداره
شایدم خیلی وقته بیماره
رمز اون ایستاده مُردن بود
این خودش واسه سرو، بردن بود...!