«نقاش پیر»

یه نقاشِ پیر اون سرِ شهر هست
که از اولِ عمر لال بود
شبا تا سحر توو طبیعت نشست
و هی فکرِ پروازِ بی‌بال بود

زبونش نه اما همه تابلوهاش
هزاران صدا و فریاد داشت
همه‌ش سنگ انداختن توو مسیر
همه‌ش بذرِ بومش رو با عشق کاشت

تهش له شده زیرِ پاهای شهر
تمومِ گُلایی که اون می‌کشید
ولی باز لبخندِ تلخش به جاست
ولی باز با بومِ نو می‌رسید

دوباره یه طرح تازه کشید
ولی این دفعه از طبیعت نبود
به جای گل و بلبل و صد درخت
کشید از یه زخم و چشمی کبود

کشید از غمِ دردِ بی‌خونه‌ها
کشید از گلوله کفِ جنگ‌ها
کشید از صدای دیوونه‌ها
از این شهر بی‌رنگ و هفت‌رنگ‌ها

همین شهر کفتارها با تبر
تَهِ ریشه‌ی مردِ نقاشُ خورد
و اونقدر اون کشید تا پلیس
به جرمِ اعتیاد اونو بُرد!

از این کار زشتش سریع توبه کرد!
صد افسوس و لعنت به نقاشی
الانم تَهِ شهرِ با کارِ نو
مزیّن به شغلِ خوبِ فحاشی!