«مرداب»

غرقِ شعرا، منزوی، بیداره روحم تا ابد
تیرگی توو روز، پوچی توو شَبا، این حالمه!
دود شد سیگارِ مغزم، مُرد جسمم، خاک شد
گریه رو این قبرِ خالی، روز و شب این کارمه
دست و پا مردابُ  بدتر کرد، چون بی‌فاید‌ه‌ست
کاغذا مورفین شدن، این قلم سیگارمه
این سکوتم در نهایت حاصلش مُردن شده
حرف وقتی می‌زنم، بعدش می‌گم چی بارَمه؟!!
دردسر با دردِ سر؟ درمون همون آرامشه
پیر و سیرم از هوا، دنبالِ مرگ
 با خودم می‌گم مگه چند سالمه؟!