«متروکه»

با بغض هر شب غرقِ تاریکی شد این خونه
حتّی صدا با این سکوتش می‌شه دیوونه
هر روزمون دل‌خسته از شب‌های خاموشه
اینجا هوا از این تنفّس‌ها فراموشه
دیوارِ اینجا با دیازپام صبح شد شب‌هاش
اینجا ستون بیداره امّا سست شد هی پاش
این سقف خوابش برد، ریزش کرد، هی پاشید
شب‌ها سحر می‌شن ولی نابود شد امّید
ساعت به آرومی که امشب بی‌صدا خوابید
می‌گفت شاید نور یک روزی به ما تابید...