«من»

منم فرزندِ شیشه خُرد‌ه‌ها در این بیابان
منم حاصل شده از جنگ و دعوا در خیابان
منم قی گشته از دیوانگی در شهرِ آشوب
که صدها بار از بی‌بند و باری خورده‌ام چوب
صدایم داد شد، در ساحتِ هر باد، ساکت
چرا در قصّه من بودم وَ هستم مثلِ ماکت؟!
چرا بازارمان غم شد؟ چرا لبخند کم شد؟
چرا آن دلنشین آوا که شیوا بود، بَم شد؟
در این آشفته‌بازارم که بد آرامشم خورد
چرا هر کس که هی می‌خورد حق را آخرش بُرد؟!
در این دیوانه‌خانه بودشان با عقل حائل
و هرکس رنگِ این مردم نشد مختوم و زائل...