شعر انگلیسی «Empty»

my hopes were turned into nothingnessThe life is nonsense and nothing else we borned ro work, we borned to trywe came to suffer, we came to cry !it seems The life, is a wonderful joke!it start suddenly, without a vote the existence is a complicated lie…but still we want to stand to die poet: Meysam اطلاعت بیشتر دربارهشعر انگلیسی «Empty»[…]

«نقاش پیر»

یه نقاشِ پیر اون سرِ شهر هست که از اولِ عمر لال بود شبا تا سحر توو طبیعت نشست و هی فکرِ پروازِ بی‌بال بود زبونش نه اما همه تابلوهاش هزاران صدا و فریاد داشت همه‌ش سنگ انداختن توو مسیر همه‌ش بذرِ بومش رو با عشق کاشت تهش له شده زیرِ پاهاش شهر تمومِ گُلایی اطلاعت بیشتر درباره«نقاش پیر»[…]

ترانه‌ی «ایستاده مُردن»

زندگی مثل مُرده های شهر متروکه زندگی عینِ بر زمین سفت شاشیدن صبح و شب فحش دادن به زمین و آسمون بذر کینه به قلب و مغز و فکر پاشیدن انزوا رمزِ روزِ رازآلود فکر درگیرِ شهر آلوده حس وسواس مرد دیوونه کرم دیدن به جای فالوده دلقکی توی شهر ما هستش اسلحه جای خنده اطلاعت بیشتر دربارهترانه‌ی «ایستاده مُردن»[…]

تعدادی شعر نو

1 غرق در آمیزش گذشته و آینده در کنکاشِ حال چشیده‌شدنِ طعمِ روزمرگینگی خوابِ پیروزی دیدن و تفسیرِ تعبیرِ آن مغلوب و درد کشیده ولی خطرناک درست مثل باروتِ سرد رقص‌های دیوانه‌وار در خلوت خنده‌های غمناک میهمانِ سکوت دیوانگی…! 2 ما هیچ بودیم خرده بورژواهای زیرِ خطّ فقر بی‌شباهت به فقیران و نه دارای شباهتی اطلاعت بیشتر دربارهتعدادی شعر نو[…]

«متروکه»

با بغض هر شب غرقِ تاریکی شد این خونه حتّی صدا با این سکوتش می‌شه دیوونه هر روزمون دل‌خسته از شب‌های خاموشه اینجا هوا از این تنفّس‌ها فراموشه دیوارِ اینجا با دیازپام صبح شد شب‌هاش اینجا ستون بیداره امّا سست شد هی پاش این سقف خوابش برد، ریزش کرد، هی پاشید شب‌ها سحر می‌شن ولی اطلاعت بیشتر درباره«متروکه»[…]

«مرداب»

غرقِ شعرا، منزوی، بیداره روحم تا ابد تیرگی توو روز، پوچی توو شَبا، این حالمه! دود شد سیگارِ مغزم، مُرد جسمم، خاک شد گریه رو این قبرِ خالی، روز و شب این کارمه دست و پا مردابُ  بدتر کرد، چون بی‌فاید‌ه‌ست کاغذا مورفین شدن، این قلم سیگارمه این سکوتم در نهایت حاصلش مُردن شده حرف اطلاعت بیشتر درباره«مرداب»[…]

!

منم فرزندِ شیشه خردها در این بیابان منم حاصل شده از جنگ و دعوا در خیابان منم قی گشته از دیوانگی در شهرِ آشوب که صدها بار از بی‌بند و باری خورده‌ام چوب صدایم داد شد، آغشته با آن باد، ساکت چرا در قصّه من بودم وَ هستم مثلِ ماکت؟! چرا بازارمان غم شد؟ چرا اطلاعت بیشتر درباره![…]

«بس است!»

قسم به دشمنان فرضی! قسم به تکّه نانِ قرضی! به عمقِ شکّ فلسفی‌وار به خیلِ بچه‌هایِ بیمار به خُلق و خویمان که جنگی‌ست از این بهانه‌های رنگی‌ست که «ما هوایمان پس است» رمه رها بشد بس است! بس است، بغضِ تلخِ شب‌ها بس است، اشکِ بین تب‌ها بس است، جنگِ سرد ملّت بس است، خشم اطلاعت بیشتر درباره«بس است!»[…]

«خاکستر»

هوایمان پس است و پس هوا شدهبدن که از روانمان سوا شده گذشته تلخ و حالمان که بدترستو آینده‌ای که خاکسترست… برین به شعر و نثر و نقد و هرچه هست!برین به زجه‌های مرگِ مردِ مست! برین به آن هدف که شاد کردنست!پلاستیکِ پاره باد کردنست! به لعنتی‌ترین هوای روزِ منبه ظلم ظالمان و بردگیِ اطلاعت بیشتر درباره«خاکستر»[…]

تعدادی از رباعیات منتشر نشده

1بازیچه‌ی دنیای خیالی هستیمدرگیرِ فرای انتزاعی هستیمصد ناله و صد بغض که می‌تْرکد شبافسوس که طرد و گنگ و واهی هستیم 2از مسخره بازی‌هاتان نای ندارم!من قاتلِ مرگم که سراپای ندارم!شریانِ شرارت من ناهنجارمدر چرخ و فلک‌های شما جای ندارم 3در ذهن خودم صدای شورش بودممتْفکر و اهل جهد و کوشش بودمهی فکرِ من آن اطلاعت بیشتر دربارهتعدادی از رباعیات منتشر نشده[…]